خرید بک لینک
اگر توانایی سنگدل بودن رو نداری بیشک قربانی تک تک افرادی میشی که تواناییشو دارن!یکی از دلایلی که مردم فیلمهایی دوست دارن که ضد قهرمانیه یا شخصیت شرور داره بخاطر اینه که قسمتی از اونها داره ضجه میزنه برای متصل شدن به هیولای درون خودش، همون قسمت شرور که بهشون احساس قدرت، هویت داشتن و احترام به خود میده. چون احترام گذاشتن به خودت غیرممکنه اگر وجهه بدقلق و سختگیر نداشته باشی. و وقتی کله شق باشی متوجه میشی به اندازهای خطرناکی یا شاید هم زیادی خطرناکی!وقتی تمایل بیشتری برای احترام گذاشتن به خودت داری، همینو از افراد دیگه هم میخوای. این به این معنی نیست که بیرحم بودن بهتر از بیرحم نبودنه.توانایی بی رحم بودن و بیرحمی نکردن بهتر از نداشتن بیرحمیه.چون در موقعیت اول تو چیزی جز یه آدم ضعیف و ساده لوح نیستی و در موقعیت دوم تو یه آدم خطرناکی اما تواناییشو تحت کنترل داری؛ و اینو میشه تعمیم داد به همه احوالات و احساسات و ابعاد زندگی آدمی. • نون ط دسته دار ۱۴۰۳/۰۳/۲۵ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 29 خرداد 1403 ساعت: 13:02

از اشتیاقی که بهش دارم تعجب میکنم، فکر میکردم دیگه این حس رو تجربه نمیکنم ولی بنظرم این حرف که میگه «غروب به اندازه دوست داشتن های اشتباه غم انگیز و به اندازه خالی بودن انتهای قلبت برای دوست داشتن کسی زیباست» تا حدودی درسته هم در مورد غروب هم در مورد دوست داشتن.ولی جایی که الان هستم اونجاییه که حس گنگی داری، نه اونقدری میشناسیش که ازش متنفر باشی و نه اونقدر برات غریبه اس که دوستش نداشته باشی، نمیدونی در ابتدا یه تراژدی بد هستی یا یه درام دل نشین؛ مثل برزخ ناسرانجامی، مثل بین مزهی ترش و شیرین که نمیتونی قطعی بگی ترشه یا شیرین.مثل یه تخم مرغ شانسی که بهت دادن و تو صرفا بخاطر داشتنش خوشحالی، مهم نیست از توش چی دربیاد، به درد بخوره یا نه، لذت داشتن همین تخم مرغ شانسی انقدر خوشحالت میکنه که گاهی حتی شاید دلت نخواد بازش کنی ببینی توش چیه.من درست همونجام، توی غروبی ترین ساعت زندگی با یه تخم مرغ شانسی تو قلبم. • نون ط دسته دار ۱۴۰۲/۰۱/۰۷ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 15:37

Diger yerlere kaçmak istiyorum Kimden neden ama bilmiyorum Sadeçe artik buralarda kalmak istemiyorum Belki de ozgurlugumi geri almak istiyorum

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 19 مهر 1401 ساعت: 18:16

کاش امروز قبل از همان پاییزی بود که فکر میکردم عاشقم هستی. همان پاییزی که منتظرت بودم. چقدر محتاجم به حالی که ذرهای امید درونش باشد. چقدر محتاج انتظارم. محتاجم که منتظر آمدن یک روز خوب باشم، انتظار از امید می آید، امیدوار باشم به روزی که دوستم خواهی داشت و منتظرش بمانم. حالم خوب باشد، حالم خوبتر شود. • نون ط دسته دار ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 19 مهر 1401 ساعت: 18:16

گفت باری به اندازهی بیست و چند سال رو شانههایم دارم و دیگر تصمیم گرفتهام خسته شوم از حملش.

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 19 مهر 1401 ساعت: 18:16

امشب که زنگ در خانهمان را زد و من بیخبر از همه جا دیدم با یک دسته گل و هدیه منتظرم ایستاده تا ازم معذرتخواهی کند و نشان دهد که رابطهمان برایش چقدر ارزش دارد و میخواهد که ادامه پیدا کند؛ به این فکر کردم که آیا این کافیست؟ برای بخشیدن و گذشتن از آدمهایی که خواسته یا ناخواسته به ما ضربه زدهاند؟ آیا درست است برگشتن به رابطهای که برای تو واقعا تموم شده، با روزهای خوب و بدش پروندهاش بسته شده و تو از این آدم و معلقاتش گذر کردهای. آیا یک معذرت خواهی و خواهش ارزش تلاشهایت برای گذر کردن را دارد؟ آیا خودت را زیر سوال نمیبری؟ وقتی ماهها تلاش میکنی برای فراموش کردن روزهایی که گذشت، با خودت و احساساتت میجنگی، آنقدر میجنگی تا با خودت به صلح برسی، به آرامش برسی. و یکهو در را باز میکنی و میبینی پیشنهادی وسوسهانگیز منتظرت است تا تلاشها و جنگیدنها و آرامشات را زیر پا بگذاری و دوباره خودت را پرت کنی در دل اضطرابها و تنشها. سوالی که باید پرسید این است که آیا آدمی که یکبار تو را تنها در این چاه عمیق رها کرده، ارزش این را دارد که دوباره با طنابش به چاه بروی؟ حتی اگر با گل و هدیه درون چاه منتظرت باشد. • نون ط دسته دار ۱۴۰۱/۰۲/۱۲ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 17 خرداد 1401 ساعت: 20:06

یکی از کارهای رومانتیکی که همیشه در نظر داشتم برای ابراز علاقه به یارم بکنم، این بود که کتابی از کتابخانه مرکزی امانت بگیرم و لای صفحه ای که سطرهای عاشقانه داشت و مرا یاد او می انداخت یادگاری ای بگذارم و بنویسم این سطرها تقدیم به تو، بعد کتاب را سر جایش بگذارم و بهش پیام بدهم هدیه ای در کتابخانه مرکزی در فلان قفسه و بین فلان کتاب منتظر توست.قسمت ما که نشد ؛ گفتم اینجا بنویسم حداقل اگر کسی امکاناتش را دارد ایده بگیرد! • نون ط دسته دار ۱۴۰۱/۰۲/۰۷ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:31

وقتی بدون هیچ زمینه ای و برای اولین صحبت مان تصمیم میگیری تلفنی تماس بگیری و قبلش اطلاع نمیدی که بدانی در دسترس هستم یا نه؛ و حتی همان ابتدا بدون اینکه خودت را معرفی کنی (که بدانم این شماره ناشناس لعنتی  شماره ی کی هست)، میگی "یه لحظه گوشی" . به قطع شدن مکالمه در همان ابتدا با جمله ی "ببخشید من الان سر کارم و سرم شلوغه!" هم لابد میگی تقدیر • نون ط دسته دار ۱۴۰۱/۰۲/۰۷ |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:31

نقشه ما این بود که "کوچیک" مرغ باشه و "بزرگ" خروس، تا بتونن با هم خانواده تشکیل بدن. ولی نشد و این دو تا مرغ مثل دو تا خواهر شدن. بعضی وقتها به مظلومیت این دو خواهر فکر میکنم و رقیق میشم. خودمو جای اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: يکشنبه 14 دی 1399 ساعت: 19:51

اردیبهشت ماه که میرسه تو خیابونا هرکی یه کارتن میذاره جوجه رنگی میفروشه. منم از بچگی با اینکه از هر موجود زندهای بجز آدم میترسیدم اما دلم میخواست اردیبهشت که میشه جوجه رنگی بخرم ولی زحمت نگهداریش رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:14

برفپاک کنها دست تکان میدهند.

بر سهشنبه برف میبارد.

دست تکان میدهیم:

خداحافظ ...

برفپاک کنها از روی تو

برف سهشنبه را میروبند.

من دست تکان میدهم؛

نقش تو را پاک میکنم:

خداحافظ ...

بر جاده خالی برف میبارد

و برفپاک کنی

دیوانهوار به این سو و آن سوی جدار گلو میکوبد.

در گلویم بر نام تو برف میبارد...

نازنین نظام شهیدی

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 19:44

براش نوشتم فلان سریال رو میبینی؟ گفت آره میدیدم ولی الان اینجا دیگه تلوزیون نداریم. یکم بعدش نوشت یاد روزایی افتادم که بعد آنژیو تو مسیر برام قسمت جدید سریالی که جمعهها میداد رو تعریف میکردی و اشک شد. فکر کردم چه چیزای چرتی میتونه خاطره بشه سمیر چه چیزایی.

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

موج دریازده را تنگهی ساحل قفس است
ماهی تُنگ نباشد، دل طوفانی ما
عاقلان پا مگذارید به میخانه عشق
داغ صد مُهر جنون خورده به پیشانی ما
ترمه و اطلس و دیبا همگی مال شما
خرقهای نیست برازندهی عریانی ما
زلف ما چون خم زنجیر گره در گره است
شانه رَم میکند از فرط پریشانی ما

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

میگفت رازت رو به سنگ بگو، سر تاشی، پرت کن تو دریا، تا آب با خودش ببره دفن کنه. کسی خبردار نشه. هیچکسی براش نمونده بود بجز چند تا سگ و مرغ و حیوون که به اونا پناه میبرد به محبت کردن به اونا نیاز داشت بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:40

درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا حبیبی تاريخ: شنبه 15 تير 1398 ساعت: 16:36

صفحه بندی