دائم الحال یا حالا هرچی
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:14
هفته های اول پاییز میتوانست خیلی هیجان انگیزتر باشد ولی همه اش سردرد است و بی حالی. صبح با سردرد بیدار میشوم شب با سردرد میخوابم. ریشه هایش انگار تا چشمهایم رسیده و شاخه هایش در پیشانیم پخش است. دارم فکر میکنم اگر تومور باشد، اگر همین پاییز را زنده باشم و بعدش به قول استاد پاتولوژی الفاتحه، چه چیزها...
وارفته
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:14
امروز دختر جوانی را با ویلچر آورده اند بخش که چشم هایش از گریه قرمز شده و هراز گاه چند قطره اشک از چشمهایش می آید پایین و با روسری اش پاک میکند. در نگاه اول فکر کردم که فلج است و عکس از کمری لگنی جایی دارد. آمد رسید جلوی اتاق عکسبرداری تکنسین گفت که خب پاشو برو تو! گفتم خب شاید پایش شکسته، رفتم دستش...
-
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:14
دارد دوسال از ۴ سال ِ کارشناسیم میگذرد و من دوستی ندارم. کسی که باهاش هم صحبت باشم، وسط آنترکت برویم چای بگیریم، اصرار داشته باشیم که توی گروهبندی ها باهم در یک گروه باشیم، سر کلاس کنار هم بشینیم، ندارم. اکثر دوستی ها شکل گرفته و تا پایان ۴ سال همین روال را خواهد رفت. من همیشه سر کلاس ها تنها نشسته ...
حراج تجربیات
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 15:14
یک چیز جالبی که در این مدت که بیمارستان میرفتم کشف کردم این بود که آدم ها وقتی دردمند میشن و وارد محیط ناشناسی مثل بیمارستان میشن میزان پرسش سوال های چرت و پرتشون از کادر درمان ۱۰۰ برابر میشه تا جایی که اخیرا خانومی ازم پرسید مادر این داروهارو از کجا باید بگیرم؟ و من گفتم داروخونه و مشکلشون حل شدُ ر...