رویاهای کنسرو شده

متن مرتبط با «in r» در سایت رویاهای کنسرو شده نوشته شده است

Never ever

  • نیلوبلاگ

    امشب که زنگ در خانهمان را زد و من بیخبر از همه جا دیدم با یک دسته گل و هدیه منتظرم ایستاده تا ازم معذرتخواهی کند و نشان دهد که رابطهمان برایش چقدر ارزش دارد و میخواهد که ادامه پیدا کند؛ به این فکر کردم که آیا این کافیست؟ برای بخشیدن و گذشتن از آدمهایی که خواسته یا ناخواسته به ما ضربه زدهاند؟ آیا درست است برگشتن به رابطهای که برای تو واقعا تموم شده، با روزهای خوب و بدش پروندهاش بسته شده و تو از این آدم و معلقاتش گذر کردهای. آیا یک معذرت خواهی و خواهش ارزش تلاشهایت برای گذر کردن را دارد؟ آیا خودت را زیر سوال نمیبری؟ وقتی ماهها تلاش میکنی برای فراموش کردن روزهایی که گذشت، با خودت و احساساتت میجنگی، آنقدر میجنگی تا با خودت به صلح برسی، به آرامش برسی. و یکهو در را باز میکنی و میبینی پیشنهادی وسوس...

    ادامه مطلب
  • her yerde hatire

  • نیلوبلاگ

    براش نوشتم فلان سریال رو میبینی؟ گفت آره میدیدم ولی الان اینجا دیگه تلوزیون نداریم. یکم بعدش نوشت یاد روزایی افتادم که بعد آنژیو تو مسیر برام قسمت جدید سریالی که جمعهها میدادرو تعریف میکردی و اشک شد. فکر کردم چه چیزای چرتی میتونه خاطره بشه سمیر چه چیزایی....

    ادامه مطلب
  • a painful text that u never wanna post it

  • نیلوبلاگ

    درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درددرد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درددرد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد درد ...

    ادامه مطلب
  • churchman

  • نیلوبلاگ

    آه من توقف را میآمدمو میمکیدم تمام فاصله راو تاریکی در رگهای مننطفههای احتیاط را میکشاند.و خواندمخواندمخواندمآی بیدار دلان بیدلدر کمرکش کدام کوه میرانید؟از بلندترین صخرهها میخوانمتانحنجرهام ...

    ادامه مطلب
  • u remind me of cigarettes

  • نیلوبلاگ

    اون رفته، یک هفته ای میشه و پیام آخرم رو سین کرده جواب نداده. تابستون تموم شده و من کلش رو کار کردم با حقوق ناچیز که خرج چیزای ناچیز شده. مامان میگه بد اخلاق شدم خودم ولی پستای قبلی وبلاگمو میخونم و گریهام میگیره. واسه ترم جدید آمادهام؟ نه! چون هنوز وقت نکردم کاغذ پاپکو بگیرم و مارکرمم گم شده -که البته حدس میزنم یکی کش رفته- بد بینم. میرزاآقا مُرده. امروز ظهر ساعت دو. به سه سال پیش فک میکنم که میخواستم با دوربینم وجودشو ثبت کنم ولی هیچوقت دوربین نخریدم که باعث شد وجودشم فراموش کنم. بغض کردم ولی گریه نه. فک کردم ۳۱ شهریور روز مورد علاقه من برای مُردنه اگه اون زمان هوا به غریبی امروز باشه. فردا سالگرده. میره تو سه سال. ترسناکه. میدونی وقتی میرزاآقا مُرد چی تو مغزم بود؟ اینکه وقتی آخرین نفری که...

    ادامه مطلب